تو به من خندیدی

تو به من خندیدی

و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را در دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا

خانه ی کوچک ما سیب نداشت........

 

راستی چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
سیده مریم

خدایا! مرا به بزرگی چیزهایی که ارزانی کرده ای آگاه کن تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را بهم نریزد[گل]