﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>خدایا به تو پناه میبرم</title>
    <description>گر سکوت این گستره بی ستاره مجالی دهد.....می خواهم بگویم سلام</description>
    <link>http://mzalireza.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>موسی  مهدیزاده</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 13 May 2012 06:54:09 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>مادر</title>
      <description>&lt;p&gt;مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من&amp;nbsp;&lt;br /&gt;گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند.&lt;br /&gt;گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.&lt;br /&gt;گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند.&lt;br /&gt;گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد.&lt;br /&gt;گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر&lt;span lang="fa"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.&lt;br /&gt;گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد.&lt;br /&gt;مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mzalireza.persianblog.ir/post/238</link>
      <author>م  مهدیزاده</author>
      <comments>http://mzalireza.persianblog.ir/comments/90744/9430344/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-90744.post-9430344</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 06:54:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پند</title>
      <description>&lt;div&gt;&lt;strong&gt;برایت دعا میکنم که خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو میگیرد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div id="yui_3_2_0_1_1336369931180144"&gt;&lt;strong&gt;دکتر شریعتی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://mzalireza.persianblog.ir/post/237</link>
      <author>م  مهدیزاده</author>
      <comments>http://mzalireza.persianblog.ir/comments/90744/9397238/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-90744.post-9397238</guid>
      <pubDate>Mon, 07 May 2012 05:43:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پاداش</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span&gt;زیباییِ بهار &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;بیشتر به خاطر رنجی است &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;که&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;در زمستان تحمل کرده ایم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;:دانته&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;img src="http://a5.sphotos.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-ash3/p480x480/577821_255272507904134_100002641608342_507402_1225301139_n.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mzalireza.persianblog.ir/post/236</link>
      <author>م  مهدیزاده</author>
      <comments>http://mzalireza.persianblog.ir/comments/90744/9397192/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-90744.post-9397192</guid>
      <pubDate>Mon, 07 May 2012 05:21:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دریایی بمان</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود روی ساحل نوشت دریا دزد کفشهای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من،مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت دریا سخاوتمندترین سفره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هستی موج آمد و جملات رابا خود شست...تنها این پیام باقی ماند حرفهای دیگران را در&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وسعت خویش حل کن تا دریا بمانی.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mzalireza.persianblog.ir/post/235</link>
      <author>م  مهدیزاده</author>
      <comments>http://mzalireza.persianblog.ir/comments/90744/9253784/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-90744.post-9253784</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 11:59:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>الهی زندگیت طعم عسل شه</title>
      <description>&lt;p&gt;الهی زندگیت طعم عسل شه.. دعای دشمنت هی بی اثرشه.. ستارت تا ابد روشن بمونه.. سیاهی راه خونت رو ندونه.. الهی مرغ عشق آرزوهات.. سر شب تا سحر یکدم بخونه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تقدیم به خونوادم و همه شما گلا&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mzalireza.persianblog.ir/post/234</link>
      <author>م  مهدیزاده</author>
      <comments>http://mzalireza.persianblog.ir/comments/90744/9253562/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-90744.post-9253562</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 11:23:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال نو و یکه خوردناش</title>
      <description>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با خوبی ها &amp;nbsp;و بدی ها، هرآنچه که بود؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سالی دیگر گذشت...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و اما سال نو و برگی نو از دفتر روزگار .....و ما سرگرم دل مشغولی های &amp;nbsp;خودمون بودیم که ناگاه &amp;nbsp;نرسیده به سیزده بدر معروف خودمون دو تن از بستگان درجه یک رو از دست دادیم ..امیدوارم که خداوند همه مارو در زمره بندگان شکرگذارش قرار بده و صبر واستقامت در برابر ناملایمات بهمون عنایت کنه ... ان شاالله&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://mzalireza.persianblog.ir/post/233</link>
      <author>م  مهدیزاده</author>
      <comments>http://mzalireza.persianblog.ir/comments/90744/9253551/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-90744.post-9253551</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 11:14:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بالاخره به دمش رسیدیم</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام به همه عزیزان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره پس از کلی زحمت تونستم که امتحانات ترم آخر کارشناسی رو با موفقیت البته با امید به خدا به پایان برسونم ..البته همه نمره ها هوز نیومده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ان شالله همتون موفق باشین&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mzalireza.persianblog.ir/post/232</link>
      <author>م  مهدیزاده</author>
      <comments>http://mzalireza.persianblog.ir/comments/90744/8935541/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-90744.post-8935541</guid>
      <pubDate>Thu, 16 Feb 2012 14:38:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قدر داشته های مان را بدانیم</title>
      <description>&lt;p&gt;قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین " . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت . &lt;br /&gt; قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . &lt;br /&gt; سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . &lt;br /&gt; اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. &lt;br /&gt; اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. &lt;br /&gt; سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. &lt;br /&gt; سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. &lt;br /&gt; مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. &lt;br /&gt; مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; نتیجه اخلاقی : &lt;br /&gt; اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. &lt;br /&gt; و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است . &lt;br /&gt; سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. &lt;br /&gt; پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mzalireza.persianblog.ir/post/231</link>
      <author>م  مهدیزاده</author>
      <comments>http://mzalireza.persianblog.ir/comments/90744/8371811/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-90744.post-8371811</guid>
      <pubDate>Sun, 20 Nov 2011 07:32:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تفاوت</title>
      <description>&lt;p&gt;آینده:&lt;br /&gt; یـک زن تــا زمانیکه ازدواج نکرده نگران آینده است. یک مرد تا زمانیـکـه ازدواج نـــکرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; دست خط:&lt;br /&gt; مردها زیاد به دکوراسیون دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده میکنند. زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده کرده و به "ی" ها و ن" ها قوس زیبایی میدهند. خواندن متنی که توسط یک زن نوشته شده، رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد ترکتان کند، در انتهای یادداشت یک شکلک در انتها آن میکشد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; اسامی مستعار:&lt;br /&gt; اگر سارا، نازنین، عسل و رویا با هم بیرون بروند، همدیگر را سارا، نازنین، عسل و رویا صدا خواهند زند. اگر بابک، سامان، آرش و مهرداد با هم بیرون بروند، همدیگر را یلا، بادام زمینی، تانکر و لاک پشت صدا خواهند زد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; حمام:&lt;br /&gt; یک مرد حداکثر 6 قلم جنس در حمام خود دارد - مسواک، خمیر دندان، خمیر اصلاح، خود تراش، یک قالب صابون و یک حوله. در حمام متعلق به یک زن معمولی بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. یک مرد قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را شناسایی کند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; خواروبار:&lt;br /&gt; یک زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه میرود. یک مرد آنقدر صبر میکند تا محتویات یخچال ته بکشد و سیب زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را که خوب بنظر برسر می خرد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; بیرون رفتن:&lt;br /&gt; وقتی مردی میگوید که برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی برای بیرون رفتن حاضر است. وقتی زنی میگوید که برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; گربه:&lt;br /&gt; زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میکنند &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; آینه:&lt;br /&gt; مردها خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چک میکنند. زنان بامزه اند، آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میکنند -- آینه، قاشق پنجره های فروشگاه، برشته کننده ها، سر طاس آقای زلفیان&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; تلفن:&lt;br /&gt; مردان تلفن را به عنوان یک وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای کوتاه و ضروری به دیگران در نظر میگیرند. یک زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت دیگر با هم شروع به صحبت کنند &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; آدرس یابی:&lt;br /&gt; وقتی یک زن در حال رانندگی احساس میکند که راه را گم کرده، کنار یک فروشگاه توقف کرده و از کسی که وارد است آدرس صحیح را میپرسد. مردان این را به نشانه ضعف میدانند. آنها هرگز برای پرسیدن آدرس نمی ایستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان میچرخند و چیزهایی شبیه این میگویند: "فکر کنم یه راه بهتر پیدا کردم،" و "میدونم که باید همین نزدیکی باشه، اون مغازه طلا فروشی رو میشناسم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; پذیرش اشتباه:&lt;br /&gt; زنان بعضی اوقات قبول میکنند که اشتباه کردند. آخرین مردی که اشتباهش را پذیرفته 25 قرن پیش از دنیا رفته است&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; فرزند:&lt;br /&gt; یک زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دکتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزدیک و صمیمی، قرارهای رمانتیک، غذاهای مورد علاقه، اسرار آرزوها و رویاها. یک مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد کم سن و سال هم در خانه زندگی میکنند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; لباس شیک پوشیدن:&lt;br /&gt; یک زن برای رفتن به خرید، آب دادن به گلهای باغچه، بیرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستی لباس شیک می پوشد. یک مرد فقط هنگام رفتن به عروسی و یا مراسم ترحیم لباس رسمی برتن میکند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; شستن لباسها:&lt;br /&gt; زنان هر چند روز یک بار لباسهایشان را میشویند. مردها تک تک لباس های موجود در کمد، حتی روپوش و اونیفرم جراحی هشت سال پیش خود را می پوشند و هنگامیکه لباس تمیزی باقی نماند، یک لباس کثیف بر تن نموده و کوه ایجاد شده از لباسهای چرک خود را با آژانس به خشک شویی منتقل میکنند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; عروسی:&lt;br /&gt; هنگام یاد کردن از عروسی ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت میکنند، مردان درباره "میهمانی های دوران مجردی&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; اسباب بازی:&lt;br /&gt; دختران کوچک عاشق عروسک بازی هستند و وقتی به سن 11 یا 12 سالگی میرسند علاقه شان را از دست میدهند. مردان هیچگاه از فکر اسباب بازی رها نمیشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازی هایشان نیز گران قیمت تر و پیچیده تر میشوند. نمونه های از اسباب بازیهای مردان: تلویزیون های مینیاتوری و کوچک، تلفنهای اتومبیل، مخلوط کن و آب میوه گیری، اکولایزرهای گرافیکی، آدم آهنی های کنترلی، گیمهای ویدئویی، هر چیزی که روشن و خاموش شده، سر و صدا کند و حداقل برای کار کردن به شش باتری نیاز داشته باشد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; گل و گیاه:&lt;br /&gt; یک زن از شوهرش میخواهد وقتی مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب میدهد. زن پنج روز بعد به خانه ای پر از گلها و گیاهان پژمرده برمیگردد. کسی نمیداند چرا این اتفاق افتاده است&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; سیبیل:&lt;br /&gt; بعضی از مردان مانند هرکول پوآرو با سیبیل خوش تیپ میشوند. هیچ زنی وجود ندارد که با سبیل زیبا بنظر برسد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; پرداخت صورتحساب میز:&lt;br /&gt; وقتی صورتحساب را می آورند، با اینکه کلا 15هزار تومان شده، بابک، سامان، آرش و مهرداد هر کدام 10 هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را دریافت میکنند، ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mzalireza.persianblog.ir/post/230</link>
      <author>م  مهدیزاده</author>
      <comments>http://mzalireza.persianblog.ir/comments/90744/8325011/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-90744.post-8325011</guid>
      <pubDate>Sun, 13 Nov 2011 06:29:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فرار به سوی خدا</title>
      <description>&lt;p&gt;حکایتی از حاج محمد اسماعیل دولابی &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; می&amp;zwnj;گویند پسری در خانه خیلی شلوغ&amp;zwnj;کاری کرده بود. &lt;br /&gt; همه&amp;zwnj;ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد،&lt;br /&gt; مادر شکایت او را به پدرش کرد.&lt;br /&gt; پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.&lt;br /&gt; پسر دید امروز اوضاع خیلی بی&amp;zwnj;ریخت است، همه&amp;zwnj;ی درها هم بسته است، &lt;br /&gt; وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد!&lt;br /&gt; خودش را به سینه&amp;zwnj;ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.&lt;br /&gt; شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی&amp;zwnj;ریخت است به سوی خدا فرار کنید. &amp;laquo;وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله&amp;raquo;(۱)&lt;br /&gt; هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.&lt;br /&gt; به نقل از حاج محمد اسماعیل دولابی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mzalireza.persianblog.ir/post/229</link>
      <author>م  مهدیزاده</author>
      <comments>http://mzalireza.persianblog.ir/comments/90744/8324873/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-90744.post-8324873</guid>
      <pubDate>Sun, 13 Nov 2011 06:16:42 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
