با سلام خدمت دوستان عزیز
با توجه به اینکه شروع کلاسهای ما از اردیبهشت بود ..امتحان پایان ترم هم عقب افتاد
به همین علت تا چند روزی در خدمت شما نخواهم بود
التماس دعا داریم
|
خدایا به تو پناه میبرم گر سکوت این گستره بی ستاره مجالی دهد.....می خواهم بگویم سلام
|
||
|
|
محل درج آگهی و تبلیغات نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده
با سلام خدمت دوستان عزیز با توجه به اینکه شروع کلاسهای ما از اردیبهشت بود ..امتحان پایان ترم هم عقب افتاد به همین علت تا چند روزی در خدمت شما نخواهم بود التماس دعا داریم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده
INTERVIEW WITH GOD I dreamed , I had an interview with god. ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده
آروشا همسر یکی از مهتران دربار سلجوقی به فرگون (زیباترین زن زمانه خویش) همسر ملک شاه گفت : اگر گوش بر هر دیواری بگذاری ، از اهالی آن خانه خواهی شنید فرگون زیبا بزرگترین گنج گیتی را در اختیار دارد کلید دار خزانه ایران در واقع اوست و خندید . فرگون دستی بر موهای کودک زیبایش کشید و گفت گنج من همین کودک است . فرزند من بزرگترین داشته من است و همین برای من بس است آروشا تا خواست به حرفهای قبلی خود ادامه دهد دید فرگون بانوی نجیب و پاک نژاد ایرانی در حال دور شدن است . ارد بزرگ فیلسوف برجسته معاصر که خود از تبار فرزندان ملک شاه و فرگون است می گوید : مادر و پدر ، زندگیشان را با فروتنی به فرزند می بخشند . نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده
فردا بزرگ است، بزرگتر از امروز. پس سعی کن امروز بزرگتر شوى تا در بزرگى فردا گم نشوى نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده
مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود . نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده
هنوز پس از چهارده قرن، صدایت را می شنوم ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
“STUPID RAIN” باران احمق |
|
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||