قالب وبلاگ قالب وبلاگ
خدایا به تو پناه میبرم

خدایا به تو پناه میبرم
 
گر سکوت این گستره بی ستاره مجالی دهد.....می خواهم بگویم سلام


پيوند ها

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده

با سلام خدمت دوستان عزیز

 با توجه به اینکه شروع کلاسهای ما از اردیبهشت بود ..امتحان پایان ترم هم عقب افتاد

به همین علت تا چند روزی در خدمت شما نخواهم بود

التماس دعا داریم

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده

INTERVIEW WITH GOD
گفتگو با خدا

I dreamed , I had an interview with god.
خواب دیدم .در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

God asked?
خدا گفت :

So you would like to interview me !
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

I said ,If you have the time.
گفتم اگر وقت داشته باشید.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده

آروشا همسر یکی از مهتران دربار سلجوقی به فرگون (زیباترین زن زمانه خویش) همسر ملک شاه گفت : اگر گوش بر هر دیواری بگذاری ، از اهالی آن خانه خواهی شنید فرگون زیبا بزرگترین گنج گیتی را در اختیار دارد کلید دار خزانه ایران در واقع اوست و خندید . فرگون دستی بر موهای کودک زیبایش کشید و گفت گنج من همین کودک است . فرزند من بزرگترین داشته من است و همین برای من بس است آروشا تا خواست به حرفهای قبلی خود ادامه دهد دید فرگون بانوی نجیب و پاک نژاد ایرانی در حال دور شدن است . ارد بزرگ فیلسوف برجسته معاصر که خود از تبار فرزندان ملک شاه و فرگون است می گوید : مادر و پدر ، زندگیشان را با فروتنی به فرزند می بخشند .
در واقع بانوی زیبای ایران "فرگون" به زن ایرانی می آموزد بزرگترین گنج گیتی در آغوش اوست و او باید نگهبان بدن ، روان و اندیشه او باشد .


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده

 فردا بزرگ است، بزرگتر از امروز. پس سعی کن امروز بزرگتر شوى تا در بزرگى فردا گم نشوى


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد
بهتر است به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده

هنوز پس از چهارده قرن، صدایت را می شنوم
صدای روشنت را، از پس دیوارهای قرون
صدای ضجه بت ها را، که می شکستی شان
و صدای انسانیت را، که با تو نفسی تازه یافته بود و از زیر گورهای جهالت و خروارها خاک تعصب و بی ریشگی به سمت آسمان وحی پلک می گشود و حقیقت انسان را مشاهده می نمود.
صدایت را می شنوم که بر پیکر صخره های سنگی موهوم و بت های جاهلی لرزه افکنده.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده


                                                       WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
                          
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟


SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟


DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد


BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت

 

“STUPID RAIN”

باران احمق
THAT’S
MOM!!!               

این است معنی مادر


.: Weblog Themes By Pichak :.



تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ