قالب وبلاگ قالب وبلاگ
خدایا به تو پناه میبرم

خدایا به تو پناه میبرم
 
گر سکوت این گستره بی ستاره مجالی دهد.....می خواهم بگویم سلام


پيوند ها

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده

 خدایا با من باش، مرا نجات بده از سردرگمی، از پوچی، از بیهودگی. بزرگی قدر دریا، قطره ای را منت گذار تا مرا یاری کند که یارای شناختت را داشته باشم، مرا یاری کن که زبانم را به نامت آشنا کنم، خدایا قلبی دارم مملو از دوستی و حب تو، خدایا قلبم را به نورت روشن ساز تا بتوانم با چشمانی باز آیاتت را ببینم، خدایا مرا نجات دهنده ای جز تو سراغ نیست، با من باش تا آخرین نفس تا هنگامی که مرا در گور می نهند با من باش، با من باش در غصه ها، شادی ها، رنج ها، در همه ی لحظات با من باش، فقط تو را می خوانم و می گویم: خدایی بزرگ دارم ... مشکلاتم کوچک و حقیر می شود.

تو نیز امتحان کن، بگو خدایا با من باش، او را احساس می کنی، او را لمس می کنی، او با توست، کنارت، کمی نگاه کن او را می بینی، دست هایت را به سویش دراز کن.

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده

راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .

شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سرکشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود ".پیر هندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب"



نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ توسط م مهدیزاده

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد.



.: Weblog Themes By Pichak :.



تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ