قالب وبلاگ قالب وبلاگ
خدایا به تو پناه میبرم

خدایا به تو پناه میبرم
 
گر سکوت این گستره بی ستاره مجالی دهد.....می خواهم بگویم سلام


پيوند ها

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده


 

 بالاخره مسافرت پرماجرای کربلای ما هم به پایان رسید.  

پیش از این شنیده بودم که سفر کربلا  با سختی و مرارت همراه است ، اما اکنون به این باور رسیده ام که تحمل سختی و مشقت ، زیارت کربلا  را شیرین تر و دلچسب تر و

ان شاء الله آنطور که خود اهل بیت (ع) وعده فرموده اند ، اجر و پاداش آن را افزونتر خواهد ساخت.دوست داشتم فرصت کافی برای ذکر همه جزئیات این سفر داشتم ولی افسوس که فعلاً مجال آن نیست ، 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده
امروز ظهر شیطان را دیدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت. گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها،. آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟... شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو. پدر شیاطینی..

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده

روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و وبا صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند وگوشه هایی دندانه دندانه درقلب او دیده می شد . دربعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .مردم با نگاهی خیره به اومی نگریستند وبا خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مردجوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت رابا قلب من مقایسه کن، قلب تو تنها مشتی زخم و خراش وبریدگی است . پیرمرد گفت درست است . قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هرزخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام ، اما این دو عین هم نبوده اند.
گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گرچه دردآورند، اما یادآورعشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها ی عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد
به سمت پیرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیبا تر بود .


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده

(این داستان واقعی است)
ته کیفش را نگاه کرد، یک پانصدی و یک دویستی ته کیفش باقی بود، به صندوق نگاه کرد و بی خیال با تاکسی رفتن شد، یه لحظه شک کرد و دستش رفت سمت دویستی، اما بالاخره 500 تومانی را انداخت توی صندوق صدقات و جمله رویش را خواند :"صدقه هفتاد بلا را دفع می کند" لبخند زد و سوار اتوبوس شد.
سریع خودش را به نماز خانه دانشکده رساند و قامت بست، بین دو تا نماز سرش روی مهر بود و ذکر می گفت که دستی به شانه اش خورد، سرش را بالا آورد و دید که یکی لبخند زنان یک پاکت را به سمتش گرفته است، زن تعجب و سوال را از نگاهش فهمید و گفت : عیدی دانشگاهه، ما رو هم دعا کن.
وقتی پاکت را باز کرد یک اسکناس 5 هزار تومانی توی ش بود. یاد حدیث اما صادق افتاد: بر در بهشت نوشته است پاداش صدقه ده برابر است... .


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده

من مواعظ النبی صلى الله علیه وآله وسلّم:
ودّ المؤمن المؤمن فی‏اللّه من أعظم شعب الإیمان ومن أحب فی‏اللّه وأبغض فی‏اللّه وأعطى فی‏اللّه ومنع فی‏اللّه فهو من الأصفیاء.
(تحف العقول صفحه 48)

دوستى و دشمنى و بخشش و نبخشیدن (در مواردى که عدم بخشش مطلوب است) اگر براى خدا باشد، انسان را جزء اصفیاء (برگزیدگان) که مقامى بالاتر از مؤمنین و اتقیاء دارند، قرار میدهد.


.: Weblog Themes By Pichak :.



تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ