قالب وبلاگ قالب وبلاگ
خدایا به تو پناه میبرم

خدایا به تو پناه میبرم
 
گر سکوت این گستره بی ستاره مجالی دهد.....می خواهم بگویم سلام


پيوند ها

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده

آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمنی کسی راضی مشو



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
همان یک لحظه اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان ر ا با همه زیبایی و زشتی ، برروی یکدگر ، ویرانه میکردم .




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده

 

 

Why God Made Mothers

By the time the Lord made mothers, he was into his sixth day of working overtime.
An Angel appeared and said "Why are you spending so much time on this one"?

وقتی خدا مادران رامی آفریددرروزششم تادیروقت کارمیکرد.
فرشته‌ای اومدوپرسید:چرااینقدرروی این یکی وقت میگذاری؟
وخدا پاسخ داد :میدونی چه خصوصیاتی درنظرگرفتم تا درستش کنم ؟

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده

آسودگی آدمی ، به گنج و دینار نیست که به خرد است و روشن بینی . ارد بزرگ

اگر آغاز زندگی ات با سپیده دم و روز همزاد گشت همواره در جست و جوی چراغ و پناهگاهی برای شبانگاهان باش ، و اگر درشب و سیاهی آغاز شد از امید در خود چراغی بیافروز که پگاه خوشبختی نزدیک است. اُرد بزرگ



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده

"والضحی" وصف روی نکویش
    هم ز"واللیل"موی او مقصود
         صورتش آیینهء خدای نما
              سیرتش سیرت خدای ودرودگل
                   پرده برداشت چون ز رخسارش
                        دل خلقی ز حسن خویش ربود
                   گشت طالع مهی کنون که بر او
              از خدا و خلایق است درودگل
         مقدم صاحب الزمان امروز
    بادبر جمله دوستان مسعود
قدمش بر همه مبارک باد

اقا بیا


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم �
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ توسط م مهدیزاده

از نبودن تو ،
تا شبهایی که به یادت سحر نشد
از زخم هایی که به جانم افتاده است ،
تا لحظه ی خواستن چشمهایت 
راهی نمانده است .
اما بی تو ،
آرزوهایم خفه شده اند ،
ذره ذره جان دادند تا به اینجا که نیستی برسم 
مثل همین لحظه که می نویسم برایت ،
من مانده ام ،
با یادی که از حضورت ساخته ام در یادم
من و نبودن و نبودن و نبودنت
اما بی خیال !
جایی دیگر تو را خواهم جست ،
شاید جایی دیگر ، خیلی دور ، خیلی نزدیک .................


.: Weblog Themes By Pichak :.



تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ