|
خدایا به تو پناه میبرم گر سکوت این گستره بی ستاره مجالی دهد.....می خواهم بگویم سلام
|
||
|
|
محل درج آگهی و تبلیغات نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ توسط م مهدیزاده
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ توسط م مهدیزاده
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ توسط م مهدیزاده
حضرت موسی هنگامی که برای مناجات با خدا به طور می رفت ،در راه عابدی را در دیرش مشغول عبادت دید، آن حضرت نزد او نشست و پرسید: چند سال لست در این دیر عبادت می کنی ؟عابد گفت ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ توسط م مهدیزاده
یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧ توسط م مهدیزاده
در تمام تمرینها سنگ تمام میگذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچههای تیم بود تلاشهایش به جایی نمیرسید. در تمام بازیها ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین مینشست اما اصلا پیش نمیآمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی میکرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین مینشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او میپرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق میکرد که ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧ توسط م مهدیزاده
|
|
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||